پویانما، مباحث تخصصی انیمیشن سه‌‌بعدی

مصاحبه‌ای با کارگردان انیمیشن آنوارد Onward آقای دان اسکنلون

آقای dan scanlon کارگردان انیمیشن onward محصولی از دیزنی و پیکسار

بر خلاف بسیاری از فیلم‌هایی که در خصوص جادگرها و الف‌ها هستند، ایده فیلم اخیر پیکسار تحت عنوان آنوارد از یک تجربه شخصی منشا گرفت. آقای دان اسکنلون میگوید: “داستان فیلم از رابطه ی من و برادرم و ارتباطی که با پدرم داشتم که وقتی یک ساله بودم از دنیا رفت الهام گرفته شد. این نقطه جهشی بود، همه ما کسی رو از دست داده‌ایم، و اگر می توانستیم یک روز بیشتری در کنار اونها باشیم، چه شانس هیجان انگیزی می‌بود. چه سوالی می‌پرسیدید؟ چه چیزی دوست میداشتید تا از اونها بدونید؟ و چه چیزی دوست داشتید که اونها در مورد شما بدانند؟”
از آن نقطه، آنوارد متولد شد. داستان در حاشیه شهری فانتزی و خیالی نقل میشود که جادو در آن مدتهاست که به فراموشی سپرده شده است.


فیلم در مورد نوجوانی ۱۶ ساله به اسم یان هست، نوجوانی که قبل از به دنیا آمدنش پدرش را از دست داده است و برادر خشن و بزرگترش به نام بارلی، کسی که فرصت این را پیدا میکند تا ظاهر پدرشان را به صورت نصفه و نیمه بوسیله عصای جادوگر را ظاهر کند؛ پدرشان به عنوان کادویی برای تولد شانزده سالگی یان در جهان اونها بقی می‌ماند. هرچند،  مراحل انجام جادو به شکل دلخواهشان پیش نمی رود و فقط توانستند نیم تنه پایین پدرشان را ظاهر کنند، این روند اونها رو وارد سفر و اکتشافی کرد تا رابطه‌ی برادریشان را بیازمایند و ماموریت خانوادگی‌شان را به اتمام برسانند.
در عین حالی که جادو، نقشی اساسی در داستان آنوارد دارد، در ابتدای کار وقتی که کارگردان و تیمش داستان را توسعه میدادند، این جادو، عنصری اساسی و مرکزی در داستان نبود.

ما فکر کردیم که خب، چگونه شخصی را تنها برای یک روز به این دنیا برگردانیم؟ و حتی ما در مورد این ایده هم فکر کردیم که یکی از برادرها دانشمند هست و دستگاهی اختراع میکند که بوسیله آن پدرشان را برمیگردانند. اما ما به عنصر جادو خیلی زود مجددا سر زدیم و ازش استفاده کردیم، چون خیلی رمانتیک‌تر و احساساتی‌تر بود. حتی بعد از این، متوجه شدیم که نقل فیلم بوسیله جادو و ساختن فیلم در چهارچوب فانتزی، مشکلات منحصر به خودش را دارد. ما فکر کردیم که اگر این فیلم یک فیلم کلاسیک خیالی هست و در صدها سال قبل رخ میدهد، به نوعی باعث از بین رفتن اون احساس شخصی و مدرن تر، که این دو برادر به دنبالش هستند که همانا ملاقات با پدرشان هست میشود. بعدش به این فکر کریم که خب، چطور میشه که یک دنیای خیالی ولی مدرن داشته باشیم؟ واین چیزی بود که واقعا ما رو به سمت فیلم کنونی هدایت کرد. چیزهایی مثل این: خب، اسب های تکشاخ یا همان یونی‌کورن‌ها که زمانی بسیار کم‌یاب بودند، اکنون همه جا هستند و مثل جوندگان سروکله شان همه جا پیدا میشود. اون تنها فرصتی بود که بتوانم یک فیلم خیالی طنز بسازیم که تا آن موقع نمونه زیادی ندیده بودیم.”

در مورد ساختار کلی فیلم، آقای اسکنلون اضافه میکند: “پروسه نویسندگی فیلم به صورت دقیق از پیش تعیین نشده بود و طبق رسم خاصی نبود. پایان فیلم همانی بود که در روز اول طرح ایده مطرح شده بود و اصلا تغییری نکرد. ما با ایده پایانِ فیلم شروع کردیم و مابقی فیلم را سعی کردیم طوری فکر کنیم و اتفاق ها را طوری برنامه ریزی کنیم تا به آن پایان برسیم. همه ماجرا این بود که مطمئن شویم که میدانیم به صورت دقیق، یان به دنبال چه چیزی از دیدنِ پدرش هست.مدتی به این هم فکر کردیم که خب، آیا پدرشان اطلاعاتی دارد که اونها نیازمندش باشند؟ که در نهایت ما این ایده رو اضافه کردیم که یان، نوجوانی هست که اعتماد بنفس نداره و میخواد از پدرش بپرسه که چطور آدم بالغی بشه، چطور اعتمادبنفس رو پیدا کنه. این موضوع، نکته خیلی پر اهمیتی میونِ والدین و فرزند هست.”

همچنین، در نسخه‌های اولیه داستانِ ما، یان کسی بود که اهل ماجراجویی و جادو بود و بارلی اهل این چیزها نبود، و این موضوع کار رو سخت کرده بود، و کمی مشکل شده بود تا وارد ذهنش بشی، چون در مورد موضوع اونقدری میدونست که مخاطب از اونها بی اطلاع بود. به محض اینکه جای این دوتا رو تغییر دادیم، بلادرنگ، مشکل حل شد، چون یان و مخاطب باهم داشتند در مورد چیزها اطلاعات کسب میکردند و با چیزها آشنا میشدند.

در خصوص طنز به کار رفته در فیلم، کارگردان اشاره کرد که مثل همه مراحل فیلم‌سازی، این روند ، روندی تکرار شونده داشت.
ایشون ادامه میده: “یکی از چیزهای واقعا لذتبخش در ساخت یک فیلم اوریجینال و تازه، این هست که در طول پروسه، کم کم تُن فیلم رو میشناسید و همیشه از همان ابتدا قرار نیست تا تن فیلم رو بدانید. در طول مسیر به آهستگی پیداش میکنید. خیلی خوبه که تیمی از نویسنده ها داشته باشی که ایده های خنده‌دار فیلم رو بهت میگن و به این فکر میکنی که این میتونه تن این فیلم باشه. و گاهی خیلی پیشروی میکنی و میگی: خب، این یکی واقعا جالب ازآب درنمیاد… و کم کم، فیلم شروع میکنه و استایل خودش رو پیدا میکنه.”
ایشون ادامه میده: “من عاشق این هستم تا لحظات مضحک و خنده داری توی کار داشته باشیم، که کمک میکنه تا اون حس جدیت رو ملایم کنیم. اون پاها، نمونه مورد علاقه من هست. این پاها، پدرشان هست که از دنیا رفته است، خیلی اتفاق ناراحت کننده ای هست، اما اون این پاهای مضحک و بلاتکلیف رو داره. خیلی دوست دارم که کسی جک بگه و یا اتفاقی عجیب بیفته، یا کمی شرمساری این وسط اتفاق بیفته. اینها واقعا حس انسانی رو بیدار میکنند. مثل خندیدن به مراسم تشییع هست، من این ترکیب رو در این کار بسیار دوست دارم.”

نیاز به توضیح نیست که داشتن کاراکتری در فیلم که صرفا یک جفت پا هست، چالش های نقل داستانی خودش را داشت. میخواهید تا کاراکتر وجود داشته باشه و احساس داشته باشه، اما او صرفا پا داره فقط! به نحوی، پدر میدونه که چیزی به اشتباه اتفاق افتاده، اما او میدونه که پسرهاش اونجا هستند و هنوز هم دیگر رو دوست دارند. و این واقعا کاراکتر پدرانه هست، او از همون میزانی که از پسرهاش احساس میکنه و دریافت میکنه خوشحال و خرسند هست.

برای مدتی هم ما آدم هایی در داستانمان داشتیم؛ مثل اغلب داستانهای خیالی. اما بعد به این فکر کردیم که انسانها از دیگر موجودات متمایزتر هستند و ما اون دوگانگی رو نمیخواستیم. بنابراین، گفتیم، بسیار خب، بدونِ انسان ها پیش خواهیم رفت. اِلف‌ها نزدیکترین چیز به انسان ها هستند که میتوانیم داشته باشیم. همچینین، میخواستم تا کاراکترهایی داشته باشم تا انیماتورها با شور و اشتیاق انیمیت کنند، با دیزاین های کارتونی شروع کردیم. اما خیلی با دنیای فانتزی و مدرنِ ما همخوان نشدند. کمی عقب نشینی کردیم تا به اون نقطه ی دلخواهی که مدنظرمان بود برسیم، چیزی که به اندازه کافی گسترده باشه، مفرح و در عین حال کاراکترهایی با قابلیت انیمت کردن داشته باشیم که خیلی واقع گرایانه نباشند، اما آنطور اغراق آمیز هم نباشند تا نتوانیم با موجودیتشان ارتباط برقرار کنیم.

منبع

ترجمه: میرتوحید رضوی

در همین زمینه

میر‌توحیدرضوی

نظرتان را بنویسید

تلگرام پویانما

لطفا دقت فرمایید: انتشار مطالب پویانما تنها با ارجاع یک “لینکِ فعال” به مطلب مربوطه بلامانع است.